نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢

اگر روزی یک نفر با استخدام لغات و اصطلاحات فلاسفه و در لباس فیلسوف، سلاح خنده را به اهتزاز درآ ورد و از خنده سلاحی محیلانه و زیرکانه بسازد، اگر هنر سخنوری که باید در خدمت ایمان و اعتقاد باشد، جای خود را به هنری در خدمت ریشخند بسپارد، اگر آنچه موضوع ساختار صبورانه تصاویر رستگاری است، جای خود را به ساخت گشایی ناشکیبا و تحریف تصاویر قدسی و ملکوتی بسپارد، آن روز، آن روز حتی تو "ویلیام"، با همه آگاهی و معلوماتت، از صحنه روزگار محو خواهی شد ...!

... ای "ادسو" از کسانی که حاضرند در راه حقیقت بمیرند بترس ، زیرا انها موجب مرگ بسیاری از دیگران میشوند. بسیاری از مردم را پیش از مردن، خود میکشند، "یورج" کاری شیطانی کرد ، زیرا بی اندازه حقیقت خود را دوست داشت. او به حدی به معتقدات خود یعنی به ان چیزهایی که انها را حقیقت میپنداشت عشق میورزید که هر چیز را که در نظر وی خلاف ان یا ظاهرا دروغ بود از بین برد. یورج از کتاب دوم ارسطو میترسید، زیرا این کتاب نشان میداد که چگونه میتوان صورت هر حقیقت را با جلوه ای ناپسند نشان داد. کتاب دوم ارسطو به ما نشان میداد که ما نباید بنده اشباح خود باشیم. شاید ماموریت کسانی که به نوع بشر عشق می ورزند این است که مردم را به خندیدن به حقیقت وا دارند ، حقیقت را بخندانند، زیرا حقیقت تنها در جایی وجود دارد که ما بتوانیم خویشتن را از شهوت جاهلانه برای کشف حقیقت ازاد کنیم...!

نام گل سرخ / امبرتو اکو
روزی صدها  صدها بار  درگیرشم 






 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤

چهار ماه گذشت . راستی سهرابم عاشقی یعنی چی؟

عاشقی یعنی یکسال انتظار ١١:۴۵ ظهر.

عاشقی یعنی لبخندهای نجیبی که خبر از یه دل پر هیاهو میده.

عاشقی یعنی از یه خونه بزرگ فقط تصویر یه قاب پنجره رو تو ذهنت داشته باشی و شبها با یاد شبح پشت اون بخواب بری.

عاشقی یعنی توی بارون باشی و نگرانت باشند که چتر نداری .

عاشقی یعنی بوران ١٩ آبان اونوقتی که تلاش میکنی چادرت رو محکم جلوی خودت نگهداری ودستت رو به تمنای عشق نهفته در یه کاغذ مچاله شده درازکنی(سلام اسم من سجاد البته تو شناسنامه سهراب...)

عاشقی یعنی سه خط عاشقانه رو یه بار بخونی وپاره کنی و تا آخر عمر یادت بمونه،

عاشقی یعنی اه مامان ١١:۴۵ رو ازم گرفت اما حتی اگه برف می باره بدو که ۵ ثانیه هم بسه برای یه شبانه روزت... تا فردا خدا بزرگ.

عاشقی یعنی آقا ٢٠٠ تومن سکه ۵ تومنی بده که حالا حالاها جلوی مغازت چتریم.عاشقی یعنی کیف بذاری بین ضربان تند قبلت و عشقت.

عاشقی یعنی اولین کلام رو در رو و بعد قرار عاشقانه«تا ٨۶ منتظرم می مونی؟»

عاشقی یعنی ١٨اولین شهریور و بدون اینکه حدس  بزنی   فریدون مشیری برای اولین بار بدک نیست «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم»

عاشقی یعنی دوچرخه ای که همیشه منتظر صدای چرخاش بودی وقتی کوچه پس کوچه های محل رو رد می شدی.

عاشقی یعنی آبی وقتی اولین سینمای عاشقیت می شه عاشقی یعنی خداحافظ چه کنیم سرنوشت دیگه «اگه یه روز بری سفر ...»

عاشقی یعنی سهراب من عاشق شکلاتم مخصوصاً اگه هوبی باشه.

عاشقی یعنی گلایل رو تا یخسازی پیاده بیای بگی حیف چه زود گذشت.

عاشقی یعنی بهمن شوم ٨١ حتی به قیمت اینکه امتحان آمارت رو بیفتی.

عاشقی یعنی چاقو لیزری که مخلص باز کردن قفل تلفن.

عاشقی یعنی کلاسهای دم غرب دانشگاه و چایی لب دوز و لب سوز«سهراب برای من آب جوش نصفه بریز...»

عاشقی یعنی شب یلدا ،تند ترین که نه طولانی ترین تب عاشقی ...یلدا امشب تموم نشو که فردا من رو تموم می کنه تمام وجود منو با خودش می بره به سرزمین برف و سرما«ای ساربان آهسته رو آرام جانم می رود ... وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود»

عاشقی یعنی ریز ریز موهای زبری که نشان از تموم شدن فراق اما نه ...«دلخوش مدار که خوشی هم گذشتنی است».

عاشقی یعنی تهران و دود و دوری «عزیزم غصه نخور دنیا دو روزه ...»

عاشقی یعنی سرباز وظیفه ستوان اکبری .

عاشقی یعنی کتابخانه و فکر ارشد {#emotions_dlg.e19}،

عاشقی یعنی زیرزمین نمور و باران وسرما وگربه های رنگارنگ و «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از گفته خود دلشادم،

عاشقی یعنی کار کار کار «.... غم نان اگر بگذارد»

عاشقی یعنی امروز نه ،فردا نه،فعلاً نه ....،

عاشقی یعنی کت شلوار KENZO اونم کت شلواری که حتی اگه شرشر عرق بریزی درش نیاری،آخه شب مبعث عجب شبی بود{#emotions_dlg.e11} 

عاشقی یعنی 17 مرداد87 و گلدان و آرایشگاه و شام رستوران و بستنی بابک ...

عاشقی یعنی 18 مرداد و ثبت آغوشهای عاشقانه.

عاشقی یعنی یکسال دربردری و زجر و واهمه.

عاشقی یعنی 3 مرداد 88 و مینا،گیلانا،پاسارگاد،ماشاالله ماشاالله عجب عروس و دومادی شده بودند

عاشقی یعنی شب اول عروسیت باشه کلید خونه ات تو راه تهرون...،

عاشقی یعنی چهار ماه =یک عمر خوشی و شادمانی حتی اگه داد بزنی و دعوا بگیری.

عاشقی یعنی چهار ماه گذشت{#emotions_dlg.e38} 

سمیه رستگار







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳

اکنون زمان به سرعت سپری می شود بر عکس روزگاری که به کندی می گذشت اکنون ما به ایجازی دو باره رسیده ایم پنجره یی به عشق تازه گشوده ایم دلدادگی بی بدیل از جنس استواری کوه و وسعت دریا . و راستی این عشق چه عشقی ست که همگان مدهون و مسحور آن مانده اند ؟ که هیچگاه کسی نخواهد دانست که چگونه آمد و چگونه شد زیرا بشر در خوابی ممتد است بدون هیچ احساس و یا درکی عمیق که این عشق را دریافتن دلی دریایی باید چرا که آدمی دیرگاهی ست دوست داشتن را از یاد برده و ما را کاری بس دشوار در پیش است.بازندهبازندهمشغول تلفن







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳

ماه من  غصه نخور زندگی جذر و مد داره            دنیا مون یه عالمه آدم خوب و بد داره

   ماه من  غصه نخور گریه پناه آدماست                 تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست

       ماه من  غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو          خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو       

  ماه من  غصه نخور زندگی خوب داره و زشت      خدا رو چه دیدی شاید فردامون بشه بهشت

   ماه من  دنیا رو بسپار  به خدا                             هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

سلام سهرابم دوباره در لحظه های دلتنگیم اومدم سراغت تا مثل همیشه مرهم درد و محرم رازم باشی/ دوباره اومدم سراغت تا برای بار دیگه بگم همه کس و همه چیزمی/ اومدم بگم با تو عاشق خدا شدم که تو رو برای من آفرید و من رو برای تو/ اومدم بگم هرچند ازت دورم هرچند دلم برات خیلی تنگ می شه هرچند همیشه پیشم نیستی ولی به خودت قسم که همیشه با منی .      

¤ نوشته شده توسط سمیه ی سهراب
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط  :  Somayyeh Rastgar     

 










 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٤

 

بعد از مدتها بر این صفحه سفید می نویسم . این برگ با این ابعاد مکان کوچکی ست برای یک سوم فکر من . اکنون باز هم آدمها را نمی بینم یا اگر می بینم  فقط جسم می بینم جسمهایی که در چشم من و از نگاه من فاقد روح فاقد آن روحی هستند که من شناخته ام .

 اکنون آدمی در نظر من یک جسم سخنگوست که من قادر به مصاحبت با او نیستم.

که بهترین راه برای مصاحبت با آنان را او در برابر من قرار داد تا سر انجام در ذهنم تبدیل بشود به یک پرنده که مدام نوک بزند توی شیارهای مغزم مغزم وای مغزم .

 دیگر حوصله گفتگو با  آن پرنده را هم ندارم حوصله گفتگو با هیچ کس را ندارم .در مصاحبت با ایشان  مغزم خسته و خودم کلافه می شوم و دقایقی اگر ادامه یابد واکنش تند نشان می دهم که طبیعی است غیر منطقی به نظر برسد. چه بسا دیگران نشانه ای از جنون و عصبیت در واکنش من بیابند . به هر حال احساس دقیقم از خودم این است که نسبت به همه کس و اصولا نسبت به کم و کیف زندگی بیگانه شده ام . احساس می کنم زندگی دیگر چیز جالبی برایم ندارد جز سیاه کردن همین صفحات صفحات صفحات...

اکنون آدمها را موجوداتی می بینم که می خورند و می خورند و می خورند تا فردا روز با خرسندی تمام بروند خود را .......تا باز بتوانند بخورند و بیاشامندو حرف بزنند و حرف بزنند درباره خوردن و آ شامیدن و جمع شدن یا امکان جمع شدن و درباره همه راههایی که به این امکانها منجر می شود و از خود می پرسم پس قدر سکوت چه می شود سکوت مطلق نا متناهی.







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٠

 

تکرار

 

من این را جسته ام

وبارها گفته ام

که خدای پاک

آفرید دنیا را

بر این خاک

که در اندوهی غریب

ودر افسوس یک فریب

زندگی را

تکرارکینم

پیش از ان که

زندگی

در لحظه درماندگی

تکرارمان کند

 

تکرار بایدهاو شایدها

تکرار بودن هاوشدن ها

بودن در مرز بدبختی ها

وشدن در مرز خوشبختی ها

 

باری زمینیان

من این را یافته ام

وخود را فهمیده ام

هابیلم من

زاده یک هوس

بسته به یک نفس

وخسته از این قفس.







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱

روياهای ادمی را باد ترانه ای می خواند

ارزوهايش را اسمان پر ستاره ناديده ميگيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند

سکوت سرشار از سخنهای ناگفته است







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱

روياهای ادمی را باد ترانه ای می خواند

ارزوهايش را اسمان پر ستاره ناديده ميگيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند

سکوت سرشار از سخنهای ناگفته است

از شگفتيهای بر زبان نيامده.

lovelorn

به زودی بر می گردم.







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص اب بر سقف از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد

بيرون رنگ خوش سپيده دمان

مانند يکی نت گمگشته 

ميگشت پرسه پرسه زنان

روی سوراخهای نی دنبال خانه اش

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص اب بر سقف از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد.<يک لحظه انتظار مرگ را کشيدن باعث شدکه هيچگاه از مرگ نترسم.>







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب.در هر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر

 

از این زنجیریان.یک تن زن اش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه یی کشته است.

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان

نان فرزندان خود را بر سر برزن 

به خون نان فروش سخت دندان گرد

اغشته است.

 

از اینان چند کس

در خلوت یک روز باران ریز 

بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی دز سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی نیم شب در گورهای تازه

دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما  هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام

من اما نیمه های شب زبامی بر سر بامی نجسته ام.

 

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ودر هر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در ان زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب

زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم-گر ان همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش-

من اما در دل کهسار رویا های خود جز انعکاس سرد اهنگ صبور این علفهای بیابانی که

می رویندو می پوسندو می خشکندومی ریزند

باچیزی ندارم گوش.

مرا اگر خود نبود این بند

شاید بامدادی همچو یادی دورولغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

جرم این است

جرم این است.

<این شعر شاملو در زندان شهربانی در سال ۱۳۳۶ سروده شد>







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٩

      شب

در اسمان تاريک اين روزگار

شب با شگفتيهايش

با تمام حرفهايش

مهمان امشب رويای من است

همدم ارزوهای من است

 

در ان سکوت زيبايش

تنها صدای جير جيرکان معترض به گوش می رسدکه

بدون هيچ وقفه ای

يا که ماندن در لحظه ای

اعتراضشان را به فرياد بر می اورند

ابرهای تيره ماه شب تاريک اين روزگار را با خود برده اند

دهانش را نيز بسته اند

به زنجيرش کشيده اند

اری

 زمين در تاريکی مطلق است

تنها يک نور در اين شب تاريک

از فرسنگهای دور

از شکاف ابرهای تيره

به چشمهای خسته ام

اميد رسيدن به طلوع خورشيد را نويد می دهد

اری

شب است با تک ستاره اميدش

ستاره ای که همدم و يار اوست

ستاره ای که دوشادوش اوست

محرم اسرار اوست

ستاره ای که مرگ را

تا رسيدن به صبح در کنار او به انتظار می نشيند.  <سوناشناس>







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦

از ادم تا انسان شدن

من در افق ايستاده بودم

بر بلند ترين قله هستی

در جايی امن در روياهايم

زمين در زير پاهايم

 

تنها يک احساس غريب

يک حادثه يا يک فريب شايد

سر نوشت مرا اينچنين رقم زد

اين چنين که تنها به جرم پدرم

که ازاد زيستن را

چنان سخت پا سفت کرده بود

که من

تولد مرگم را اغاز کردم

پدرم شايد اگر ان فريب انسان شدن را

دست بر ننهاده بود

هيچگاه

براين دوزخ

بر اين زمين سر سخت بی احساس

پا بر نمی نهادم

خورشيدم را

به ظلمت نمی کشاند م

روشنی را

به تاريکی نمی رساند م

اين چنين

از اسمان اخرين

بر اين کهن دشت حيات

که نامش زند گيست

قدم بر نمی نهادم

باری

من به جرم انسان شدن

از اسمان اخرين

از بهشت زرين

در اين قفس که تنها

نامش ازاد يست

وان را

جز تاريکی راهی نيست

تولد مرگم را اغاز کردم

 

که سوگوار غمهايم باشم

همنشين دردهايم باشم

تا زنده باشم چون باد

چون سايه

چون يک شمع در شب

تنها تنها وتنها

به جرم يک فريب

يا يک احساس غريب

 يا يک حادثه شايد.   <س.ناشناس>







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۳

رويا

در غروب يک زمستان دلگير

برای گريزاز

 تعويذ ناگزير تقدير

چشمهای خسته ام را 

برای تقبل يک رويای شيرين

بر هم نهاده ام

 

رويای شيرين بودن باتو

پيچيدن انعکاس لبخند من در لبخندهای بی دريغ تو

پيچيدن انعکاس تپشهای قلبم در تپشهای عاشقانه قلبت

بودن دستهايم در دستهای عاشق تو

دراميختن نگاهم با نگاه پراشتياقت

انگاه که نيم پرده سياهی چشمهايت

منفذيست برای روييدن يک ستاره

بوسيدن گونه های تو

انگاه که سرود عشق را

زمزمه می کنی

 

ومن نيزهمچنان

ابديت با تو بودن را

در بطن يک لحظه

با چشمانی بسته

در رويايی طولانی

به انتظار نشسته ام.

اين شعرو سرماخورده بودم تب داشتم کنار بخاری تو تاريکی نوشتم.







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٦







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢

به نام او که جان داد

 اگر در کهکشانی دور دلی يک لحظه در صد سال ياد من کند بيشک

دل من در تمام لحظه های عمر به يادش ميتپد پرشور

 <به زودی بر ميگردم>







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱



I WILL.....می توانم
Im going to an island.....می خواهم به سرزمینی بروم
where the sun will always shine.....که خورشید همیشه بر ان می تا بد
where the moon is always riding on the sea.....که ماه همیشه بر دریا می راند
and when i go tll leave behind.....وچون رهسپار شوم پشت سر به جای می گزارم
these chains that hold me down.....زنجیرهایی که مرا باز بسته است
the time has com to set my spirit free.....زمان ان فرا رسیده است که روحم را ازاد کنم
Ah Ah.....I will......من می توانم
and there beside a mountain stream.....و انجا در کنار جویباری کوهستانی
ill build a house of stone.....خانه ای سنگی می سازم
and work the wood of ceder.pine and fir.....و چوب درختان سروو کاج و صنوبر را در ان به کار می برم
and then ill makes a garden......وانگاه باغی می سازم
and ill plant a field of corn.....ویک مزرعه ذرت می کارم
press my hands deep into mother earth.....ودستانم را بر زمین مادر می فشارم
Ah ah...i will.....من می توانم
yes i will.....اری می توانم
oh i will.....می توانم
just to a part of nature once againe..... تا دیگر بار جزیی از طبیعت شوم
i want to be a part of nature once again.....می خواهم بار دیگر جزیی از طبیعت شوم
and I will.....و بی شک می توانم
And then Ill teach my children love.....و بعد مثل هر پدری
like every father should.....به کودکانم عشق می اموزم
for we are part of every living thing.....چرا که ما جزیی از هر موجود زنده ایم
and speak of half-forgotten words.....وکلمات از یاد رفته را بر زبان می اورم
like peace and joy and good.....کلماتی چون صلح وشادی وخوبی را
for the word can only live when love can sing.....چرا که دنیا تنها زمانی زنده است که سرود عشق بخواند
Ah .Ah....I will......من می توانم
oh yes I will.....اری می توانم
I will......می توانم
and they will be a part of nature once againe.....کلمات بار دیگر پاره ای از طبیعت می شوند
oh. they will feel a part of nature once again.....انها بار دیگر پاره ای از طبیعت می شوند
the time is now......اکنون وقت ان است
just to be a part of nature oncce again.....که بار دیگر پاره ای از طبیعت باشیم
and i will ah ah someday i will (someday i will......و من می توانم روزی می توانم پاره ای از طبیعت شوم

شعر از خواننده محبوب خودم CHRIS DE BURGH







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٧

فصل خوب زندگی
کودکی
حس گرم سادگی
حس بی کلک دلدادگی

حس خنده از ته دل
حس بازی با اب و گل
حس گريه رگبار نم نم
حس خوب گل با بوسه های شبنم
وای فرياد می زنم بی باک
کاش کودک می ماندم پاک
.................شعر ازدوست خوبم مهدی يوسفی اتشکاهی







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢

گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بيشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايی نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست


گر بدينسان مرد بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه
يادگار جاودانی بر تراز اين بی بقای خاک
.







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۸

به نام او که هستی بخشيد

دختران دشت
دختران انتظار
دختران اميد تنگ در دشت بيکران وارزوهای بيکران در خلقهای تنگ
دختران خيال الاچيق نو در الاچيقهايی که در صد سال از زره جامتان اگر بشکوفيد
با ديوانه يار بلند اسب تمنا را اشفته کرد خواهد
دختران رود گل الود
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود
دختران عشقهای دور از سکوت و کار
شبهای خستگی
دختران روز بی خستگی دويدن شب سرشکستگی
در باغ راز خلوت مرد کدام عشق در رقص راهبانه شکرانه کدام اتشزدای کام بازوان فوايتان راخواهيد بر فراشد
افسوس موها نگاهها به عبث عطر لغات شاعر را تاريک می کند
دختران رفت وامددر دشت مه زده
دختران شرم شبنم افتادگی رمه
از زخم قلب ابايی در سينه کدام شما خون چکيده است
لبهايتان کدام شما
لبهايتان کدام بگوييددر کام او شکفته نهان عطر بوسه ای
شبهای تار نم نم باران که نيست کار
اکنون کداميک زشما بيدار می مانيد
در بستر خشونت نو اميدی در بستر فشرده دلتنگی
در بستر پر درد رازتان
تا ياد انکه خشم وجسارت بود بدرخشاند تا ديرگاه شعله اتش را در چشم بازتان بين شما کدام يک بگوييد







 

نویسنده : sohrab akbari ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦

تقديم به شاپرک بی همتای روياهايم.اغاز راهم.اميد زندگی ام
تو را تا ابد دوست خواهم داشت از مدتها پيش از انکه در کالبد زمينی يکديگر را ديدار کنيم تو را دوست داشته ام.از همان بار نخست که تو را ديدم.اين را مي دانستم اين سرنوشت بود. ما به همين گونه با هم خواهيم بودوهيچ چيزی نمي تواند ما را از هم جدا کند.
بر کت همه ان روزهايی که با هم گزرانديم هنوز در روح من است.هزار بار ساعتهايی را که پهلو به پهلوی يکديگر بوديم مرور کرده ام بيتوقف واژه هايی را که به من گفته ای تکرار ميکنم وهر بار گويی بهتر در کشان ميکنم.
شاپرک من نمی خواهم هيچ نکته مهمی در ميان ما فراموش شود چون نمي دانيم پس از اين لحظه چه رخ خواهد داد.
رابطه ما قوی وکافيست اما نمی دانم اين رابطه کجا مي تواند مرزهای محدود کننده عشق را بردارد
در هر حال خود را در دستان تو ميگزارم چون يک انسان زمانی مي تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش چنين عظيم باشد که نتيجه اين تسليم ازادی مطلق است
در اخر بايستی بگویم که هر انچه را جسجو کرده ام در تو یا فته ام روحی که روان مرا به پرواز دراورد.بر چيرهای کهن نوری تازه تاباند
که اغوش خود را به من بخشيد تا بتوانم سرم را در ان ارام دهم
اکنون نزديکتر از پيش هستي و احساس می کنم خداوند در هر انچه ما را به هم می پيوندد تجلی مي بخشد.تا نامه ای ديگر خداحافظ.
دوستدار تو سهراب